نامه ی سرگشاده به آقای بهروز به نژاد

behrooz-behnejad1

نامه ی سرگشاده به آقای بهروز به نژاد

به راستی چه می شد اگرکه : لاشخورها و کرکس ها ٬ گرازها٬ کفتارها و خفاش ها با ماسک هنرمند٬ نویسنده٬ شاعر٬ روزنامه نگار٬ سیاست کار٬ دانشمند٬ وکیل٬ پزشک و و و…برای شهرت و پول به یاری دیکتاتورهای خون آشام و بی رحم نمی شتافتند واز آنها به بهانه های تاکتیکی٬ چهره های موجه٬ دموکرات٬ هنر دوست٬ هنرپرور و انسانی نمی ساختند؟؟؟ ای کاش از سانسور و تبلیغات حکومتی خبری نبود٬ آنگاه به تحصیلکرده هایمان (هنرمند٬ نویسنده٬ شاعر٬ روزنامه نگار٬ سیاست کار٬ دانشمند٬ وکیل٬ پزشک و و و…)  می بالیدیم و به دفاع از آنان برمی خاستیم اما افسوس که نان به نرخ روزخوردن و فرصت طلبی٬ خودبینی ٬ خودخواهی٬ تزویر و دروغ غالب است و  به ﻮﻴﮋﮦ در میان بخش عظیمی از تحصیلکرده های اخته ی ایرانی…

با دروود

رونوشت:به نشریه آرش (اقای پرویز قلیچ خانی) برای درج، ولی این پاسخ هیچگاه در نشریه ی آرش چاپ نشد!

هنرمند گرامی آقای بهروز به نژاد در شماره صد نشریه آرش و شماره چهار نشریه سینمای آزاد مطلب بسیار کوتاهی در باره ی جشنواره ی تئاتر ایران در تبعید (گوهرمراد) پاریس نوشته اند که در خور تامل و بررسی است و اگر تاخیری درپاسخ هست، با پوزش از خوانندگان شما، بدلیل این بوده که من در آن زمان و تا هفته ی پیش سخت گرفتار برگزاری ششمین جشنواره ی سینمای ایران در تبعید (پاریس) بودم که آنهم بسیارمثبت به پایان رسید.

***

آقای به نژاد عزیز، بدور از تزویر و ریا و با دلی پر از مهر و احترام بسوی شما آمدم و چه با ارزش بود برای من که با هنرمندان پرآوازه ای چون خانم فرزانه تائیدی و بهروز به نزاد در لندن ملاقاتی داشته ام.

آن بار نخست بود.

بار دوم ملاقاتمان در پاریس بود که شما از سفر آفریقا می آمدید و خرید برای بوتیکتان در لندن … آنهم برای من ملاقاتی فراموش نشدنی بود …خبری از شما نداشتم تا شماره صد نشریه ی آرش …  در یک پاراگراف کوتاه هشت سال کوشش من و هنرمندان همراه مرا به باد انتقاد میگیرید، با هم بخشی از این پاراگراف را بخوانیم:

” در کشور فرانسه، هم با کمک دولت … “

1- برای آگاهی شما بهروز عزیز باید بگویم که در برپایی این جشنواره نه دولت فرانسه و نه هیچ دولت دیگری دخالتی نداشته اند و این خطایی بود که از سوی من سر زد و همه ی مخارج برگزاری جشنواره ی نخست بر عهده ی من بود (از محل فروش فیلمهایی که در مجارستان ساخته بودم به چند تلویزیون اروپایی)  و درآمد آن از راه فروش بلیط و کمک های چند تن از بستگانم بود وان هم با ضرر… .

در ادامه نوشته اید: ” مخلوطی از همه چیز بوده و هست و هرکسی بخواهد می تواند در آن شرکت کند”

2 – باور بفرمایید این گونه هم که فرموده اید نبوده و نیست، شما نام یکی از بستگانتان را در یکی از بروشورهای جشنواره زیر عنوان تئاتر و قصه برای کودکان دیده اید و گویا طبق شناخت شما از ایشان، این فامیل شما ” به تنها چیزی که ربط نداشت کار هنری بود و قصه و کتاب” و من همه ی بروشورهای جشنواره را که باز می نگرم می بینم کسانی که در این جشنواره کاری برای کودکان ارائه داده اند به جز یک نفر که از سال سوم جشنواره به ما پیوست، حرفه ای هستند و در صورت بیکاری از بخش هنری اداره ی کار فرانسه حقوق به عنوان “هنرمند” می گیرند، ای کاش شما نام این هنرمند فامیل تان را ذکر می کردید و کار همه را آسان. حال این پاراگراف پنج خطی در میان این همه صفحه چه می کند و چه ربطی به بقیه مطالب شما دارد نمی دانم اما لازم می بینم چند نکته رابرای شما روشن کنم:

– من هیچگاه منافع شخصی ام را بر منافع دیگران ترجیح نداده ام.

– روابطم را با دیگران بر اساس روابط و حساسیت های آنها نسبت به فلاکت های انسان های دیگر تنظیم می کنم و نه بر اساس شهرت، شغل و مقامشان و درباره ی هنرمندان، نویسندگان و شعرا به همچنین، نه به صرف این که آنها حافظ و مولوی، فردوسی، صادق هدایت، شکسپیر، استانیسلاوسکی و رابرت رد فورد و … را در جیبشان میگذارند و در تعطیلات اجباریشان (تبعید یا مهاجرت) در محافل آن چنانی پز می دهند و خود را مرکز زمین می دانند گویی جایی از  آسمان باز شده و اینها بر خلاف میلشان میان آدم های زبان نفهمی مثل من افتاده اند، اینها برای من نخست آدم زاده اند آنگاه هنرمند بزرگ،شاعر عالی مقام، نوسنده ارجمند،پزشک حاذق ، سیاستمدار بلند مرتبه و و … فکر نمی کنم کسی بتواند ادعا کند که در شکم مادرش هنرمند یا شاعر و … موفقی بوده است.

– نگارنده هیچگاه ادعای هنرمند بودن نداشته ام …

– از هیچ احدی رودربایستی ندارم در نتیجه بی ترس و لرز حرفهایم را زده و می زنم… حتی اگر زبان سرخم، کمک های احتمالی سازمانهای دولتی فرانسه به انجمن را به خطر بیاندازد! (به سایت انجمن به بخش فرانسه رجوع کنید!)…

ولی از آنجایی که می دانم شما پیش از هنرمند بزرگی بودن انسان خوبی هستید و این چند خط را نه برای خراب کردن جشنواره ما به مقاله تان اضافه کرده اید، من هم کوشش دارم که خاطره ی شیرین  آن دو ملاقاتمان را از ذهنم پاک نکنم.

نه آقای بهروز به نژاد عزیز، اطمینان دارم که شما عمدی در خفیف کردن جشنواره ی ما ندارید چرا که نه شما و نه من کاری برای هم نکرده ایم و بنابر این هیچ گونه بدهی هم به یکدیگر نداریم ولی در یک مورد با هم عقیده هستیم و آنهم مشکل کارهای هنری در خارج و به ویژه هنگامی که جشنواره نام تبعید را به یدک می کشد.

و اما در همان نشریه آرش دو پاراگراف بسیار کوتاه از دو نفر دیگر در باره ی جشنواره ی ما آمده است، از دو فراموشکار بزرگ…

اولی اصغر نصرتی (از کلن) است و دومی ابراهیم مکی (از پاریس) …

نخست از اولی بگویم، وی به عمد فراموش می کند :

که : او به اتفاق دو هنرمند ایرانی مقیم آلمان، مشاورین نخستین جشنواره بودند و مخارجشان را برای کمک به برنامه ریزی جشنواره از آمد و رفت، اقامت و حتی خرید دسته گل برای دومی (ابراهیم مکی) را من پرداختم اما به هنگام بازگشت آنها به آلمان، به دنبال اتوموبیلش می دویدم که آقای نصرتی، پس  تکلیف این برنامه ریزی جشنواره چه شد؟؟؟

که : در پاریس، وی به لطف همین جشنواره حقیر و برای نخستین بار، نمایش بر روی صحنه برده است (همانند چند فراموشکار دیگر !) …

که : هرگاه به پاریس برنامه آورده است (سه بار) در کادرجشنواره بوده و یکبار هم به عنوان مشاور عالیقدر، و در این چند بار بیشتر به دنبال رتق و فتق تجارتش و حساب و کتاب و پخش نشریه اش در پاریس بوده است …

که : هربار او و آن دیگری که فعلا گویا مقیم کانادا است و همکار شهروند، به جشنواره آمده اند (سه بار)، با دعوا های زرگری شان سعی در برهم زدن این گردهمآیی ناچیزکرده اند …

که : او بدون اجازه ی آن دومی (ابراهیم مکی) نمایش وی را به کشورهای دیگر برده و او قصد شکایت به مراجع قانونی را داشت اگر پا درمیانی نگارنده نبود !… حتی نامه ی تهدید آمیزی هم از سوی دومی به رامین یزدانی مدیر جشنواره ی هامبورگ فکس شد که نمایش را منتفی کند… (آن زمان من نقش منشی و میرزا بنویس ابراهیم مکی را بازی میکردم و تایپ فارسی نوشته های او و فرستادن فکس هم به عهده ام بود !).

که : در اولین جشنواره، روز بعد از اجرای نمایشش و بی خداحافظی از کسی، از پاریس به کلن بازگشت…  ( شاید در فرصت مناسب دیگری به این داستان هم که جالب است به پردازم).

که : از حال و روز و فعالیت های هنری چشمگیر امروزش بنویسد، این مستشار عالی پر مدعای هنری، نشریه اش تعطیل و فعالیت های هنریش متوقف شده است اما آدم بی هنری بنام جواد دادستان، با این که به زعم همو “درک و تصور روشنی نه از تئاتر و نه از هنرهای دیگر نداشته و ندارد و بهمین دلیل کار برنامه ریزی و تصمیم را به اطرافیان محول می کرد” (به نقل از نوشته ی وی)، با چنگ و دندان، با وجود کانون های باصطلاح هنری!! و هنرمندان!! فعال وابسته به جناح های مختلف رژیم و توطئه های بی حد و حسابشان در پاریس بر ضد انجمن هنر در تبعید، نه تنها جشنواره ی بی ارزش تئاترش را به نهمین سال برگزاری رسانده است بلکه باردو جشنواره ی حقیردیگر (جشنواره ی سینمای ایران در تبعید و سه روز بر ضد تبعیض ) را هم بر دوش گرفته است، ترجمه ی نوشته ها و اشعار نویسندگان و شعرای آزاده و معرفی آنان به جامعه فرانسه و دعوت از انجمن به کشور استونی و فستیوال های دیگر از میان هزاران انجمن دیگر ایرانی و فرانسوی، باید این  ها را ناراحت و عصبانی کند…

***

فراموشکار بزرگ دیگر، ابراهیم مکی است، او نیز با بی تفاوتی از کنار این جشنواره می گذرد و  به این بهانه که دیگران ( منظورش احتمالا چند خط پاراگراف انتقادی شما و چند خط پاراگراف انتقادی اصغر نصرتی است)، از آن یاد خواهند کرد. بنابراین عمدا فراموش می کند بنویسد:

که : سال اول جشنواره از من سپاسگزاری می کرد که این جشنواره وی را از گوشه نشینی ییرون آورده و به شوق نوشتن و کار، وا داشته است !

که : به ابتکار و همت انجمن هنر در تبعید و فستیوال تئاتر در تبعید (گوهرمراد) بوده است که هرماه جلسه هنرمندان تئاتر در پاریس شکل گرفته است.

که :  اگر انجمن پزشکان ایرانی و سایر انجمن ها از وی و چند هنرمند دیگر را برای سخنرانی دعوت کرده اند به لطف همین جشنواره ها بوده است و پیش از برگزاری این جشنواره ها جز معدود کسانی، اصولا کسی او را در پاریس نمی شناخت.

که : نشریات تئاتر و درنگ ( از انتشارات انجمن هنر در تبعید) بخش هایی از کتاب وی را که توسط صدا و سیمای جمهوری اسلامی در تهران به چاپ میرسد و حق التالیفش را به حسابش می ریزند، و او این گونه وانمود میکرد که از تبعیدیان واقعی است، چاپ کرده و جواد دادستان به مدت پنج سال بطور رایگان، منشیگری حضرتش را به عهده داشته و هر مقاله اش را بارها ( بدلیل سختگیری ایشان) به فارسی تایپ کرده است.

که :  بارها در پاسخ من که می پرسیدم چرا فرخ غفاری آخر عمری با رژیم  همکاری می کند، پاسخ داده است : فرخ غفاری در ایران مال و منال  و آپارتمان دارد و با این همکاری هایش شاید بتواند آنها را نجات بدهد. ( غفاری از همه ی امکانات و آشنایی هایش با محافل هنری و سیاسی فرانسوی برای حمایت از فستیوال ها و هنر صادراتی رژیم بهره گرفت و خود در اکثر این فستیوال ها کنفرانس می گذاشت!)، و اینک مکی در مقاله اش از “حضور دائمی و اغلب مکرر فرخ غفاری در جلسات نمایش در پاریس” می نویسد و او را “یکی از عوامل انجام دهنده فعالیت های ایرانیان مقیم پاریس” می داند و این که غفاری “تا آخرین لحظات حیات مورد مشورت دست در کاران تئاتری ایرانی و محققین فرانسوی تئاتر بود و سعی بسیاری در شناساندن تئاتر ایران مبذول می داشت”. ( فرخ غفاری از شرکت در جشنواره های تئاتر و سینمای ایران در تبعید، اباء داشت و در مجموع چهاربار در جشنواره ی تئاتر و فقط یکبار به همراه پرویز صیاد در یک سئانس جشنواره ی سینما شرکت کرد!). باید از ابراهیم مکی پرسید این یکی را برای خوش آیند چه کسانی نوشته آست؟؟ شاید بگویید پشت سر مرده نباید بد گفت، به نظر من، هنرمندان، نویسندگان و … فعال امروز باید بدانند که تاریخ بیرحم است و کردارشان ،چه خوب و چه بد دیر یا زود قضاوت خواهد شد و بهمین دلیل است که امروز از انسانهای آزاده ای چون طالبوف، آخوندزاده،عارف، عشقی،دهخدا، کسروی، سلطانپور، ساعدی، فرخزاد و … به نیکی یاد می کنیم …

که : همزمان با جشنواره ی تئاتر ایران در تبعید (گوهرمراد) با همه ی سرویس هایی که از سوی جشنواره و انجمن هنر در تبعید با امکانات بسیار محدودش به او داده شده است و با این که خود وی اذعان دارد تعداد ایرانی هایی که در پاریس به تئاتر می روند بسیار کم است، وی در انجمن ایرانیان وال دو مارن و آن یکی دیگر در کانون پویا نمایش می گذارند.

که : تینوش نظم جو، نمایشنامه آقای محسن یلفانی (نویسنده نمایشنامه های ضد رژیم! به زعم  مکی) را، در تهران بر روی صحنه می برد ( چه حکومت دموکراتی داشته و داریم و قدرش را نمیدانیم!) .

که : در دور نخست انتخابات ریاست جمهوری آقای یلفانی نویسنده  تبعیدی! طی مقاله ای با عنوان:

” آزموده را آزمودن لزوماَ خطا نيست به خانم ها و آقایان فراری و تبعیدی رهنمود میدهد که در انتخابات جمهوری اسلامی شرکت کرده و  به مصطفی معین رای بدهند ( معنی جدید تبعید و هنرمند تبعیدی را هم بالاخره فهمیدیم!).

که : تا کنون ده ها نمایش ابتدا در جشنواره ی تئاتر و هنرهای نمایشی ایران در تبعید (گوهرمراد) پا گرفته اند (برخی از آنان در بسیاری از کشورهای دیگر هم به نمایش در آمدند، تا کنون و در کادر هشت جشنواره بیش از صد و هشتاد نمایش، روخوانی و … بر روی صحنه رفته اند ! ).

آری آقای بهروز به نژاد عزیز، این رشته سر بسیار، بسیار درازی دارد و درباره ی این فراموشکاری های عمدی و فراموشکاران حرفه ای، می شود حتی کتاب نوشت (اگر فرصتی باشد!). ولی لازم است بدانید که من برای همه ی این فعالیت ها نه مدال می خواهم و نه  مال و منال ! فقط به کمی حق شناسی راضی ام!

***

با اجازه ی شما مایلم این نوشتار را با یادی از روانشاد اسماعیل پوروالی به پایان ببرم، او که بنیان گذار نشریه ی بسیار خواندنی و معتبر “روزگار نو” بود، هر از گاهی به دلایل مشکلات مالی، اجبارا چاپ آن را متوقف می کرد،    می گفت : تا زمانی که نشریه ام چاپ می شود تلفنم یک لحظه از زنگ زدن باز نمی ایستد، اما تا اعلام می کنم به دلیل مشکل مالی چاپ آن قطع خواهد شد، دیگر کسی حتی حالم را هم نمی پرسد، اگر هم زنگ بزند از روی کنجکاوی است ! تا داری و بهشان سرویس می دهی چاکر و مخلصند و کله ات مثل کله ی شاه است و اگر حس کنند که نداری و یا اگرهم داری ولخرج نیستی، بدترین، زشت ترین و بدکارترین آدم روی زمین می شوی !  اینها مشتی مگسند دور شیرینی، گرگهایی هستند که هر روز به شکل آدم های مختلف در می آیند و همه جور زبان بازی، چاخان، دلربایی و چاپلوسی هم بلدند…

روان او که تا زنده بود از فعالیت های انجمن هنر در تبعید چه با درج آگهی ها، نوشته ها و چه با حضورش در جشنواره ها (با همه ی مشکلات سلامتی اش) ، حمایت کرد و بسیار هم بی پروا می گفت و می نوشت و ترس و واهمه ای هم از کسی نداشت، و دیگر عاشقان بی پروای راه آزادی شاد باد …

با مهر و احترام

جواد دادستان

پاریس 14 آوریل 2008
behrooz-behnejad2    

Pin It

Comments are closed.